کشتی آن نوح کی بینیم هنگام وصال چونک هستی ها نماند از پی طوفان ما
جسم ما پنهان شود در بحر باد اوصاف خویش رو نماید کشتی آن نوح بس پنهان ما
بحر و هجران رو نهد در وصل و ساحل رو دهد پس بروید جمله عالم لاله و ریحان ما
هر چه می بارید اکنون دیده گریان ما سر آن پیدا کند صد گلشن خندان ما
شرق و غرب این زمین از گلستان یک سان شود خار و خس پیدا نباشد در گل یک سان ما
زیر هر گلبن نشسته ماه رویی زهره رخ چنگ عشرت می نوازد از پی خاقان ما
هر زمان شهره بتی بینی که از هر گوشه ای جام می را می دهد در دست بادستان ما
دیده نادیده ما بوسه دیده زان بتان تا ز حیرانی گذشته دیده حیران ما
جان سودا نعره زن ها این بتان سیمبر دل گود احسنت عیش خوب بی پایان ما
خاک تبریزست اندر رغبت لطف و صفا چون صفای کوثر و چون چشمه حیوان ما
149
خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیا باده گردان چیست آخر داردارت ساقیا
ساقی گلرخ ز می این عقل ما را خار نه تا بگردد جمله گل این خارخارت ساقیا
جام چون طاووس پران کن به گرد باغ بزم تا چو طاووسی شود این زهر و مارت ساقیا
کار را بگذار می را بار کن بر اسب جام تا ز کیوان بگذرد این کار و بارت ساقیا
تا تو باشی در عزیزی ها به بند خود دری می کند ای سخت جان خاکی خوارت ساقیا
چشمه رواق می را نحل بگشا سوی عیش تا ز چشمه می شود هر چشم و چارت ساقیا
عقل نامحرم برون ران تو ز خلوت زان شراب تا نماید آن صنم رخسار نارت ساقیا
بیخودی از می بگیر و از خودی رو بر کنار تا بگیرد در کنار خویش یارت ساقیا
تو شوی از دست بینی عیش خود را بر کنار چون بگیرد در بر سیمین کنارت ساقیا
گاه تو گیری به بر در یار را از بیخودی چونک بیخودتر شدی گیرد کنارت ساقیا
از می تبریز گردان کن پیاپی رطل ها تا ببرد تارهای چنگ عارت ساقیا
150
درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما بی سر و سامان عشقش بود سامان ما
آن خیال جان فزای بخت ساز بی نظیر هم امیر مجلس و هم ساقی گردان ما
در رخ جان بخش او بخشیدن جان هر زمان گشته در مستی جان هم سهل و هم آسان ما
صد هزاران همچو ما در حسن او حیران شود کاندر آن جا گم شود جان و دل حیران ما
خوش خوش اندر بحر بی پایان او غوطی خورد تا ابدهای ابد خود این سر و پایان ما
شکر ایزد را که جمله چشمه حیوان ها تیره باشد پیش لطف چشمه حیوان ما
شرم آرد جان و دل تا سجده آرد هوشیار پیش چشم مست مخمور خوش جانان ما
دیو گیرد عشق را از غصه هم این عقل را ناگهان گیرد گلوی عقل آدم سان ما
پس برآرد نیش خونی کز سرش خون می چکد پس ز جان عقل بگشاید رگ شیران ما
در دهان عقل ریزد خون او را بردوام تا رهاند روح را از دام و از دستان ما
تا بشاید خدمت مخدوم جان ها شمس دین آن قباد و سنجر و اسکندر و خاقان ما
تا ز خاک پاش بگشاید دو چشم سر به غیب تا ببیند حال اولیان و آخریان ما
شکر آن را سوی تبریز معظم رو نهد کز زمینش می بروید نرگس و ریحان ما
151
سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را از صبوحی های شاه آگاه کن فساق را
از عنایت های آن شاه حیات انگیز ما جان نو ده مر جهاد و طاعت و انفاق ما
چون عنایت های ابراهیم باشد دستگیر سر بریدن کی زیان دارد دلا اسحاق را
طاق و ایوانی بدیدم شاه ما در وی چو ماه نقش ها می رست و می شد در نهان آن طاق را
غلبه جان ها در آن جا پشت پا بر پشت پا رنگ رخ ها بی زبان می گفت آن اذواق را
سرد گشتی باز ذوق مستی و نقل و سماع چون بدیدندی به ناگه ماه خوب اخلاق را
چون بدید آن شاه ما بر در نشسته بندگان وان در از شکلی که نومیدی دهد مشتاق را
شاه ما دستی بزد بشکست آن در را چنانک چشم کس دیگر نبیند بند یا اغلاق را
پاره های آن در بشکسته سبز و تازه شد کآنچ دست شه برآمد نیست مر احراق را
جامه جانی که از آب دهانش شسته شد تا چه خواهد کرد دست و منت دقاق را
آن که در حبسش از او پیغام پنهانی رسید مست آن باشد نخواهد وعده اطلاق را
بوی جانش چون رسد اندر عقیم سرمدی زود از لذت شود شایسته مر اعلاق را
شاه جانست آن خداوند دل و سر شمس دین کش مکان تبریز شد آن چشمه رواق را
برچسب:
نویسنده: dokhtar
تاريخ: دوشنبه
30 ارديبهشت
1392 ساعت: 20:32